روزنوشت های یک زن - نوعروس

این داستان واقعی است...

تو باور مكن رفيق! 57

سلام!
حال همه‌ی ما خوب است
ملالی نیست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خیالی دور،
که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گویند
با این همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم
که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و
نه این دلِ ناماندگارِ بی‌درمان!
تا یادم نرفته است بنویسم
حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود
می‌دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه‌ی باز نیامدن است
اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی
ببین انعکاس تبسم رویا
شبیه شمایل شقایق نیست!
راستی خبرت بدهم
خواب دیده‌ام خانه‌ئی خریده‌ام
بی‌پرده، بی‌پنجره، بی‌در، بی‌دیوار … هی بخند!
بی‌پرده بگویمت
چیزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نیک خواهم گرفت
دارد همین لحظه
یک فوج کبوتر سپید
از فرازِ کوچه‌ی ما می‌گذرد
باد بوی نامهای کسان من می‌دهد
یادت می‌آید رفته بودی
خبر از آرامش آسمان بیاوری!؟
نه ری‌را جان
نامه‌ام باید کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آینه،
از نو برایت می‌نویسم
حال همه‌ی ما خوب است
اما تو باور نکن! 

 پي نوشت: ندارد!

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم آذر 1393ساعت 17:3  توسط مریم  | 

خاكستري...56

5 سال پيش 7 مهر من و رضا براي اولين بار همو ديديم... . . . رفيق من... گاهي زندگي سرنوشتي برا آدم رقم مي زنه كه هيچ كجاي زندگيش ذره اي به اون اتفاق فكر نكرده... زندگي منم واسه خودش يه قصه است... يه قصه پر از بالا و پايين. زندگي منم مث زندگي خيلي از ادما پره از روزا و شب هايي كه گاهي احساس مي كردم خوشبخت ترين آدم روي زمينم و گاهي هم برعكسش... اين روزها حسم به زندگيم مث فرو رفتن تو يه خلسه طولانيه... خلسه اي كه توش فرو رفتم... گاهي دلم ميخواد دست و پا بزنم و از اين خلسه دربيام. بعضي وقت ها دلم ميخواد بيشتر و بيشتر فرو برم تو اين خلسه و تمام! مي خوام اعتراف كنم تو تمام زندگيم هيچ وقت فكر نمي كردم اينقدر بتونم يكنواخت و تكراري روزهامو به شب برسونم و فردا صب با همون ريتم هميشگي بيدار شم و بشم همون آدم ديروز... اين روزها تبديل شدنم به يه مرداب رو دارم مي بينم. يه مرداب كه مي خواست يه روز بزرگترين درياي دنيا شه... رفيق من يادته؟ روزهاي پر از شور و هيجان و عشق من رو ؟ يادته روزهايي كه يه چشمه زلال و پاك بودم؟ روزايي كه نگاهم به افق بود ... به كوه هاي بلند... به خورشيد آفتابي... به شب هاي مهتابي؟ اين روزها خاكستري هستم... نه سفيدم و نه سياه... مدام درحال غرزدن به خودمم.مدام خودمو مي خورم... خودم رو سرزنش مي كنم... كجاست اون روزهاي رنگارنگت مريم؟؟! رفيق من... باور كن اين روزها عشق هم يادم رفته... دوست داشتن انگار برام يه عادت شده... بدون شور و شعف... . . . امروز سالگرد روزيه كه برا اولين بار رضا رو ديدم... رضا همون رضاست... من اما! همون مريمم؟؟؟

 

پي نوشت: اين پاسخ يكي از دوستاي گلمه كه كامنت گذاشته بود. جا نشد تو كامنتا جواب بدوم... الهه عزيزم... سلام. گفتني هات زياد بود. اما منم گفتني زياد دارم دوست عزيزم. اول اينكه ممنونم از اينكه وقت گذاشتي و برام كامنت گذاشتي. واقعا ازت ممنونم. دوست خوبم. همه ما ها نعمت هايي تو زندگي داريم كه به خاطرش مديون خالقمون هستيم. همه ما هستي خودمون رو مديون پروردگارمون هستيم. چه برسه به اينهمه نعمت خوب مثل سلامتي... دوست خوبم...علاوه بر همه اين نعمت هاي خوب كمبودهايي هم تو زندگي همه ماها هست. اگه كسي بگه من تو زندگيم كمبودي ندارم به نظرم چرت گفته. اين كمبود فقط كمبود مادي نيست. كمبودهاي روحي و معنوي خيلي بيشتر مي تونه آدم ها رو به ورطه نابودي بكشونه. يكيش همين فوت پدر دوستت كه واقعا براش ناراحت شدم و از خدا مي خوام صبري بهش بده تا بتونه زندگي بدون پدر رو تاب بياره... عزيزم... يه چيزي بهت مي گم!ازدواج هميشه نمي تونه آدم ها رو از تنهايي دربياره. حتي عشق به يه آدم خاص هم نمي تونه پركننده كامل خلا هاي وجودي آدم باشه. اگر چه داشتن كار، خونه، و حتي همسر نعمت هاي بزرگيه كه آدم ها به خاطر همه اونها باي شكرگزار باشن اما همه اينها به تنهايي نمي تونه تضمين كننده خوشبختي آدم ها باشه. دوست من... ممنونم كه به من شكرگزاري خداوند رو يادآوري كردي.واقعا حرفات تلنگري به ذهمن خسته و نادان من بود... اما منم بهت همين رو يادآوري مي كنم كه مطمئنا تو هم تو زندگيت نعمت هاي زيادي داري كه بايد به خاطرش خدارو شكر كني. اينم يادت بمونه كه 'گاهي حواسمان آقدر پرت زندگاني مي شود كه زندگاني را از ياد مي بريم...آتقدر در حواشي پرسه مي زنيم كه از اصل دور مي افتيم... يادمان باشد بايد زندگي كرد حتي با يك بهانه... يك لحظه خوش! يك بوي ناب... يك ترنم دل انگيز... و شايد يك نگاه!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مهر 1393ساعت 13:51  توسط مریم  | 

مطالب قدیمی‌تر