روزنوشت های یک زن - نوعروس
این داستان واقعی است...
دوساله شد کودک تازه تولد یافته زندگیمان و اینبار مست تر از گذشته ایم و عاشق تر از همیشه... امید در بطن چشمانمان و عشق در میان بازی هایمان! ... انگار... همین دیشب بود که خدا با ما می خندید... به بهانه ۳۰ اردیبهشت... دومین سالگرد پوشیدن لباس سپید عروسی و دو نفره شدنمان...

نوشته شده در شنبه سی ام اردیبهشت 1391ساعت
1:13 توسط مریم|
آخرين مطالب
| قالب وبلاگ : پيجك دات نت |


