روزنوشت های یک زن - نوعروس

این داستان واقعی است...

خاكستري...56

5 سال پيش 7 مهر من و رضا براي اولين بار همو ديديم... . . . رفيق من... گاهي زندگي سرنوشتي برا آدم رقم مي زنه كه هيچ كجاي زندگيش ذره اي به اون اتفاق فكر نكرده... زندگي منم واسه خودش يه قصه است... يه قصه پر از بالا و پايين. زندگي منم مث زندگي خيلي از ادما پره از روزا و شب هايي كه گاهي احساس مي كردم خوشبخت ترين آدم روي زمينم و گاهي هم برعكسش... اين روزها حسم به زندگيم مث فرو رفتن تو يه خلسه طولانيه... خلسه اي كه توش فرو رفتم... گاهي دلم ميخواد دست و پا بزنم و از اين خلسه دربيام. بعضي وقت ها دلم ميخواد بيشتر و بيشتر فرو برم تو اين خلسه و تمام! مي خوام اعتراف كنم تو تمام زندگيم هيچ وقت فكر نمي كردم اينقدر بتونم يكنواخت و تكراري روزهامو به شب برسونم و فردا صب با همون ريتم هميشگي بيدار شم و بشم همون آدم ديروز... اين روزها تبديل شدنم به يه مرداب رو دارم مي بينم. يه مرداب كه مي خواست يه روز بزرگترين درياي دنيا شه... رفيق من يادته؟ روزهاي پر از شور و هيجان و عشق من رو ؟ يادته روزهايي كه يه چشمه زلال و پاك بودم؟ روزايي كه نگاهم به افق بود ... به كوه هاي بلند... به خورشيد آفتابي... به شب هاي مهتابي؟ اين روزها خاكستري هستم... نه سفيدم و نه سياه... مدام درحال غرزدن به خودمم.مدام خودمو مي خورم... خودم رو سرزنش مي كنم... كجاست اون روزهاي رنگارنگت مريم؟؟! رفيق من... باور كن اين روزها عشق هم يادم رفته... دوست داشتن انگار برام يه عادت شده... بدون شور و شعف... . . . امروز سالگرد روزيه كه برا اولين بار رضا رو ديدم... رضا همون رضاست... من اما! همون مريمم؟؟؟

 

پي نوشت: اين پاسخ يكي از دوستاي گلمه كه كامنت گذاشته بود. جا نشد تو كامنتا جواب بدوم... الهه عزيزم... سلام. گفتني هات زياد بود. اما منم گفتني زياد دارم دوست عزيزم. اول اينكه ممنونم از اينكه وقت گذاشتي و برام كامنت گذاشتي. واقعا ازت ممنونم. دوست خوبم. همه ما ها نعمت هايي تو زندگي داريم كه به خاطرش مديون خالقمون هستيم. همه ما هستي خودمون رو مديون پروردگارمون هستيم. چه برسه به اينهمه نعمت خوب مثل سلامتي... دوست خوبم...علاوه بر همه اين نعمت هاي خوب كمبودهايي هم تو زندگي همه ماها هست. اگه كسي بگه من تو زندگيم كمبودي ندارم به نظرم چرت گفته. اين كمبود فقط كمبود مادي نيست. كمبودهاي روحي و معنوي خيلي بيشتر مي تونه آدم ها رو به ورطه نابودي بكشونه. يكيش همين فوت پدر دوستت كه واقعا براش ناراحت شدم و از خدا مي خوام صبري بهش بده تا بتونه زندگي بدون پدر رو تاب بياره... عزيزم... يه چيزي بهت مي گم!ازدواج هميشه نمي تونه آدم ها رو از تنهايي دربياره. حتي عشق به يه آدم خاص هم نمي تونه پركننده كامل خلا هاي وجودي آدم باشه. اگر چه داشتن كار، خونه، و حتي همسر نعمت هاي بزرگيه كه آدم ها به خاطر همه اونها باي شكرگزار باشن اما همه اينها به تنهايي نمي تونه تضمين كننده خوشبختي آدم ها باشه. دوست من... ممنونم كه به من شكرگزاري خداوند رو يادآوري كردي.واقعا حرفات تلنگري به ذهمن خسته و نادان من بود... اما منم بهت همين رو يادآوري مي كنم كه مطمئنا تو هم تو زندگيت نعمت هاي زيادي داري كه بايد به خاطرش خدارو شكر كني. اينم يادت بمونه كه 'گاهي حواسمان آقدر پرت زندگاني مي شود كه زندگاني را از ياد مي بريم...آتقدر در حواشي پرسه مي زنيم كه از اصل دور مي افتيم... يادمان باشد بايد زندگي كرد حتي با يك بهانه... يك لحظه خوش! يك بوي ناب... يك ترنم دل انگيز... و شايد يك نگاه!!!

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم مهر 1393 ساعت 13:51 توسط مریم |


پاييز...55

سلام رفيق... سلامي به بلندي تمام شب هاي پاييز و زمستون كه در پيش داريم.

شب هايي كه مي شه توش عاشق شد و رفت...

سلامي به سرماي گس پاييز يه سلام به اندازه تمام برگهاي پاييزي كه امسال روي زمين مي افتن و با قدم زدن عصرونه روي اين برگها صداي عاشقي رو مي شه شنيد...

سلام به رفيقاي خودم... سلام به پاييز...

مي بيني رفيق؟ من برعكس بيشتر موجودات اين كره خاكي هستم. همه موجودات تاريكي و رخوت زمستون رو براي رفتن تو لاك خودشون انتخاب مي كنن... اما من... عاشق پاييز و زمستونم... عاشق سكوت طولاني و پرمعناش... دلم خيلي خيلي خيلي تنگ شده براي اين خونه و دوستاي بهتر از برگ گل خودم. مي دونم نارفيق دراومدم از كار! مي دونم تو نيمه راه اين رفاقت جاودانه توزرد شدم و دوستاي مثل ابر بهارم رو تنها گذاشتم. اما همه اينها قصه داره . يه قصه طولاني... شايد يه روزي بگم... شايد هم... ر

رفقاي من... حالم خوبه. با اومدن پاييز حالم بهتر هم شده... حال رضا هم خوبه. حال خونه دونفره ما كه گاهي هواش ابري و بارونيه و گاهي هم آفتابي و گرم خوبه... راستي نيمه آخرين ماه تابستون خونه رو عوض كرديم. اين پاييز تو خونه جديد هستيم...با يه پنجره بلند رو به خيابون... خوشحالم كه امسال برف و بارون رو مي تونم از پنجره اين خونه كوچيك ديد بزنم... اين روزها لقمه ناني داريم...درسم هم كه ادامه داره. نيني هم هنوز تو خونه دونفره ما پا نگذاشته ...زندگي به روال قبل ادامه داره... دختر آبجي بزرگه به دنيا اومده. مشغول شده به بزرگ كردن يه فرشته الهي. براش دعا كنين دوستاي خوبم... د

ديگه اينكه... اين پاييز هم اومد... پادشاه فصل هاي خداوند... خدارو شاكرم به خاطر يك بار ديگه ديدن اين فصل قشنگ... خدارو شاكرم به خاطر اين خونه... به خاطر دوستاني مثل شما. از خدا خواستم همت و اراده اي بهم بده تا پاييز رو بيشتر در كنار دوستانم باشم. ر

راستي رفيق؟به نظرت من چقدر با مريمي كه ميشناختي فرق كردم؟...

پي نوشت1: رفيق گلم باور كن تمام كامنتهاي قبلي رو كه براي نوشته بودي همين الان خوندم. همه رو تاييد كردم اما دلم ميخواد از دفعه بعد حتما تك تك كامنت ها رو جواب بدم. راستي يه عالمه فحش تو كامنتا بود!!! آخه چراااا؟؟؟ :)

پي نوشت 2- نازي خانوم! اومدنت مبارك. كجا بودي تا حالا؟؟ بيا برام بگو چه خبرا بوده.

پي نوشت 3- همتونو دوست دارم. حتي فحشاتونو...

+ نوشته شده در سه شنبه یکم مهر 1393 ساعت 16:2 توسط مریم |